شعر باران
 
قالب وبلاگ

 

سلام

 

فردا ...!

روز میلاد امام علی علیه السلام و روز پدر...

 

میخوام این روز رو به مادرایی تبریک بگم که همه وظایف پدر بودن رو ـ حالا به هر دلیلی ـ به دوش می کشن...

پدر ستون هر خونواده ایه٬گاهی اتفاق می افته که این ستون جاش خالی می شه...

وقتی پدرت کنارته ٬نمی فهمی حضورش چقدر ارزشمنده...اما روزی نیاد که نباشه...

وقتی به این موضوع فکر میکنم٬دلم میخواد بابامو بغل کنم٬دستاشو ببوسم و بگم...

خییییییییییییییییییییییییییییییییلی دوست دارم باباجون

[ پنجشنبه دوم خرداد 1392 ] [ 22:49 ] [ قاصدک ] [ ]
 وقتی نیستی  همه  دلتنگی های دنیا هجوم می آورند!

میخواهم باشی!

من از دلتنگی

من از تنهایی

بیزارم

گفتم "میخواهم قاصدک باشم"

قاصدک بودن سخت است...

باید سبک و رها باشی...

دل به زمین و زیبایی هایش نبندی...

تنها باشی و دلتنگ نشوی...

گفتم"تو کمک کن قاصدک باشم..."

گفتی"وقتی نیستم...وقتی تنهایی...دلتنگ نشو!

به زمین و زیبایی هایش دل نبند..."

هنوز حرفت تمام نشده بود که گفتم"برای من تمام زمین و زیبایی اش در تو خلاصه می شود..."

بلافاصله جواب دادی...

"به من دل نبند... تا سبک شوی...تا رها شوی...

...تا قاصدک باشی..."

 

 

 

اما نمی دانی که من میخواهم قاصدک تو باشم...

تا در آسمان دلت پرواز کنم...

تو دلت آسمانی ست...

اگر دل به تو ببندم!

دلم آسمانی می شود...

آن وقت

همه زیبایی های دنیا

نمی توانند مانع پروازم شوند

پرواز به سمت خدا

 

 

یا حق

[ دوشنبه سی ام اردیبهشت 1392 ] [ 12:21 ] [ قاصدک ] [ ]

چنانکه دست گدایی شبانه می لرزد
دلم برای تو ای بی نشانه می لرزد

هنوز کوچه به کوچه ،حکایت از مردی ست
که دستِ بسته ی او عاشقانه می لرزد

چه رفته است به دیوار و در که تا امروز
به نام تو در و دیوار خانه می لرزد

چه دیده در که پیاپی به سینه می کوبد؟
چه کرده شعله که با هر زبانه می لرزد؟

هنوز از آنچه گذشته است بر در و دیوار
به خانه  چند دلِ کودکانه می لرزد

دگر نشان مزار تو را نخواهم خواست
که در جواب، زمین و زمانه می لرزد

 ز من شکیب مجو ، کوه صبر اگر باشم
همین که نام تو آرند شانه می لرزد

 

 

شاعر: میلاد عرفان پور

[ دوشنبه نوزدهم فروردین 1392 ] [ 23:46 ] [ قاصدک ] [ ]
بسم الله


ستاره بود، درخشید، ماه شد، تابید

لباس خاکی تقدیر خویش را پوشید

غلامحسین، حسن، باقری شد افشردی

نبوغ گمشده ای در نهاد او جوشید

قلم سلاح شد و دوربین نگاهی تیز

که روی نقشه ی جغرافیای جنگ دوید

تمام نقشه پر از دشمنی سیاه و لجوج

چهار گوشه پر از اضطراب، شب، تردید

دقیق شد که بداند هر آنچه باید را

عمیق شد و گره های کار را فهمید

نگاه نافذش از تیر سرخ کاری تر

کلام عاشقش آکنده از تلاش و امید

غرور قطب نما در مدار او تسلیم

مسیرها همه پیدا و نقطه ها در دید

برای نابغه ی جنگ شعر آسان نیست

چگونه این همه را در حصار واژه کشید؟!

پروانه نجاتی

[ جمعه بیست و دوم دی 1391 ] [ 12:42 ] [ قاصدک ] [ ]
 

 

سلام به همه

دیروز روز دانشجو بود...

یه عده از دانشجوها جمع شدن اعتراض داشتن...

جو خیلی سنگین بود...

همه عصبانی بودن...

 

 

 

 

 

ولی استاداشون میخندیدن...

مسئولین دانشگاه چرا نتونستن جمع کنن این تجمع اعتراضیْ ...

 

من که نفهمیدم قضیه چی بود!

پس تا من برم ته و توی ماجرارو در بیارم ، شما نظر بدین... حدس بزنین قضیه چی بود...

یادتون نره نظر بدینا...

 

 

 

روز دانشجو رو فقط به اونایی که دنبال علم و دانش هستن تبریک میگم

"علم و دانش همراه با بصیرت دینی ، سیاسی و ..."

یا علی

حق نگهدارتون باشه

 

 

 


برچسب‌ها: روز دانشجو, دانشجو, تبریک روز دانشجو, بصیرت دینی, بصیرت سیاسی, دانشجو و بصیرت
[ جمعه هفدهم آذر 1391 ] [ 0:30 ] [ قاصدک ] [ ]

خاطرم نیست كه از كی به تو عاشق شده‌ام
به تو عاشق شده فارغ ز علایق شده‌ام

پسر و دختر در محضر عشق است عزیز
كه شود خادم مولا، چه غلام و چه كنیز

پدرم گفت كه میلاد تو در یاد من است
مژده دادند كه نوزاد شما سینه‌زن است

خاطرم هست كه دادند مرا آب حیات
باز شد كام من از تربت و از آب فرات

نه من از روز ولادت شده‌ام مرده‌ی تو
دلم از روز ازل بود گره‌خورده‌ی تو

خاطرم هست به گوشم چو اذان می‌گفتند
دین من حب شما بود، از آن می‌گفتند

شیر مادر كه به جانم غم تو ریخته بود
نمكی داشت كه با اشك درآمیخته بود

شهد شیر و نمك اشك به جانم چو نشست
دلم از غصه ترك خورد، شنیدم كه شكست

مادرم بود كنیز و پدرم نوكر تو
خانه‌زادم كه شدم عبد علی‌اصغر تو

خاطرم هست كه یك بار محرم كه رسید
مادرم پیرهن مشكی من را كه برید

بخیه می‌زد به لباس من و نشتر به دلش
سر سوزن به لباس من و خنجر به دلش

زیر لب گفت فدای تو شوم جان پسر
روی هر بخیه اثر بود ز اشك مادر

روی هر خانه نشانی ز محرم زده بود
به در خانه‌ی ما پرچم ماتم زده بود

مسجد و تكیه، حسینیه‌ی زیبا شده بود
كینه‌ها مرده ولی دوستی احیا شده بود

خاطرم هست گُل گریه به باغ جگرم
خاطرم هست كشیدم گِل ماتم به سرم

خاطرم هست دم و سینه و زنجیر و علم
چایی تازه‌دم پیرزنی با قد خم

سینه‌سرخم كه برای تو شدم سینه‌سیاه
دولت عشق گرفتم ز تو با نیم‌نگاه

خاطرم هست پدر رنگ تنم را چون دید
آفرین گفت و كبودی تنم را بوسید

گفت ای تشنه كه از خون كفنت سرخ شده
سینه‌ی برگ گل سینه‌زنت سرخ شده

لقمه‌ی پاك پدر از نمك خوان تو بود
شیر مادر همه از چشمه‌ی احسان تو بود

من كه با رزق تو از كودكی‌ام پیر شدم
بی‌سبب نیست كه این‌گونه نمك‌گیر شدم

والدینم ز تو امید دعایی دارند
كه غلامان تو هم شیربهایی دارند

سینه‌زن‌های همان دوره همه مرد شدند
مبتلای تو و عشق تو و بی‌درد شدند

طمع شهد شهادت نفسی داد به ما
نفس گرم ولایت نفسی داد به ما

فدیه شد هدیه‌ی شیدایی مادرهامان
رجز بدرقه لالایی مادرهامان

كه اگر سر بنهی در قدم روح‌الله
شیر من باد حلالت، پسرم بسم‌الله

شیر مادر چه اثرها كه ندارد، دیدیم
رهبر ما چه پسرها كه ندارد، دیدیم 

هركه مانده‌ست و مخالف به امامش باشد
هرچه خورده‌ست از این سفره حرامش باشد

برچسب‌ها: بیت رهبری, مداحی بیت رهبری, حاج محمود کریمی, متن شعر حاج محمود کریمی در محرم سال 90
[ چهارشنبه یکم آذر 1391 ] [ 16:36 ] [ قاصدک ] [ ]

 

ز فرزندان خود دلشاد باش ایران اسلامی

همیشه خرم و آباد باش ایران اسلامی

به فرمان ولی امرخود هشیار و بیناییم

ز قید و بند غم آزاد باش ایران اسلامی

به شوق همت بالای فرزندان کوشایت

شکوفا در همه ابعاد باش ایران اسلامی

تو را با دستهای عاشق و اندیشه می سازیم

پر از احساس و استعداد باش ایران اسلامی

به زودی قله ها را عشق و ایمان فتح خواهد کرد

کنون کانون این فریاد باش ایران اسلامی

جهان در التهاب خیزش از خوابی زمستانیست

سفیر سبز این رخداد باش ایران اسلامی

شهیدانت تو را از جان و دل آباد می کردند

همیشه یک شهید آباد باش ایران اسلامی

 

پروانه نجاتی


برچسب‌ها: ایران اسلامی, پروانه نجاتی, بانوی شعر شهدا, شهادت
[ سه شنبه شانزدهم آبان 1391 ] [ 13:23 ] [ قاصدک ] [ ]

 

از باغ می برند چراغانی ات کنند

تا کاج جشن هاي زمستاني ات کنند

 

پوشانده اند صبح تو را ” ابرهاي تار“

تنها به اين بهانه که باراني ات کنند

 

يوسف به اين رها شدن از چاه دل مبند

اين بار مي برند که زنداني ات کنند

 

اي گل گمان مکن به شب جشن مي روي

شايد به خاک مرده اي ارزاني ات کنند

 

يک نقطه بيش بين رحيم و رجيم نيست

از نقطه اي بترس که شيطاني ات کنند

 

آب طلب نکرده هميشه مراد نيست

گاهي بهانه ايست که قرباني ات کنند

*فــــاضل نظری*


برچسب‌ها: فاضل نظزی
[ چهارشنبه پنجم مهر 1391 ] [ 0:0 ] [ قاصدک ] [ ]
 

گوشم برای تو

هر چه میخواهد دل تنگت بگو

چشمم برای تو

میخواهم فقط تو را ببینم

دستانم برای تو

آن ها را بگیر

هرجا که میخواهی مرا ببر!

***************

مرا ببر به دشت آلاله ها

مرا ببر به سرزمین رویاها

میخواهم مرا به آسمان ببری

من دلتنگ آسمان بی انتها هستم

تو با من حرف بزن

تویی که حرفهایت نشانی خدا را به من میدهد

دستانم را بگیر و مرا

به سمت خدا ببر

جاده ناهموار است و...

...موانع سر راه زیاد

باید با هم باشیم...

باید باهم حرکت کنیم...

باید مراقب هم باشیم..

اگر جا ماندم

نگاه نگران تو

مرا به پیمودن مسیر امیدوار می سازد

اگر جا بمانی

باز هم دستان من برای تو

چشم نگرانم به راه تو

گوش هایم منتظر شنیدن صدای تو!

************

خدایا مسیر رسیدن به تو آسان است اما ...

***الهی العفو***

[ سه شنبه بیست و هشتم شهریور 1391 ] [ 19:3 ] [ قاصدک ] [ ]
سلام

گاهی دلت میخواد یکی رو پیدا کنی و باهاش*خیـــــــــــــــــــــــلی* حرف بزنی!

تو باشی زبون٬اون باشه گوش.

حتی بهش فرصت حرف زدن ندی!

اون وقت چه جالب میشه٬تو کم کم زبونت بزرگ میشه و اون بیچاره بینوا٬گوشش!البته منظورم خرشدن ببخشید جیگر*** شدن نیستا!

میتونی تصورش و بکنی؟وای چه تصاویری بشه ها!

من دیدم آدمایی که اینطوری هستن!...

 اونقد زبون میشن که مجبورت میکنن گوش باشی...

بسه دیگه حرف نزن من دلم نمی خواد گوشم مثل گوش جیگر بشه...

 

آخه از دست ببخشید از زبون این آدما چکار کنیم؟

 

یه راه حل اینه که ماهم زبون باشیم...

اینقد گوش نباشیم وگرنه ممکنه گوشامون درا.................

 

نه اونقد زبون باشیم و نه اونقـــــــــــــــــــــد گوش...

هرجا که لازم شد حرف بزنیم!

اینطوری بهتره...

پس از زبون ها و گوش های محترم خواهش میکنم زیادی دراز نشوید وگرنه ممکن است ...

 

***از جناب جیگر عذرخواهی میکنم که اسم مبارکشان را اشتباه تایپ کردم...

***جناب جیگر همان الاغ کلاه قرمزی است که مدتیست خیلی معروف شده...

[ دوشنبه بیستم شهریور 1391 ] [ 17:23 ] [ قاصدک ] [ ]
 

             قدر است اگر قدرش را بدانیم!

             خدای من!

             خطاها و گناهان لباس خواری بر تنم کردن و دوری از تو لباس بیچارگی!

             و جنایت بزرگم دلم را میرانده!

             پس تو زنده اش کن٬به بازگشت خودت٬ای آرزو و مقصودم!

             ای خواسته و آرمانم!

             به عزتت سوگند٬ برای گناهانم جز تو آمرزنده ای نیابم

             و برای شکستگی ام جز تو شکسته بندی نبینم...

    از مناجات های امام سجاد علیه السلام

 

خدایا تقدیر و سرنوشت ما را شهاذت در راه خودت قرارده....

[ چهارشنبه هجدهم مرداد 1391 ] [ 19:23 ] [ قاصدک ] [ ]
                  دعا کن ببارد باران !

                  کویر شوره زار قلبم طاقت دوری از باران را ندارد!

                  به آسمان بگو ببارد همچون چشمان من!

                  صدایی به گوش می رسد که ما را فرا می خواند به سوی دوست!

                  صدای آمدن قدم هایش را می شنوی...؟

                  یک لحظه سکوت کن... !

                  یادت باشد چشمانت را ببندی... !

                  خودت را آزاد کن از بتد دنیا...!

                  گوش کن چه آرام قدم بر می دارد ... !

                  چه با وقار و متین ... !

                  تو می دانی از که می گویم؟

                  از کسی می گویم که ماه هاست بی صبرانه منتظر آمدنش هستم!

                  از ماهی مهربان می گویم!

                  از او که ما را به میهمانی خدا می برد...

                  روزهایش زیباترین روزها...

                  شبهایش همراه می شود با عاشقانه های ما با خدا...

                  از او می گویم که سال یش وقتی می رفت

                  دلم را با خود می برد

                  اما وعده آمدن دوباره اش دلم را گرم کرد...

                  خدایا!

                  بگو ببارد باران!

                  خدایا!باران لطف و مهربانی خود را در این ماه زیبا نازل کن...!

                  صدای آمدنش نزدیک و نزدیکتر می شود...!

                  تو چه کردی؟

                  دلت را آماده کرده ای؟

                  ...

                  ...

                  ...

                   صدایی به گوش می رسد که ما را فرا می خواند به سوی دوست...

با عرض پوزش این مطلب اونی که میخواستم نشد! به خاطر طولانی شدن زمان نوشتن! 

مدتیه قاصدک پرواز نکرده ... به آسمون سرک نکشیده...کمکش کنید!

من دلم آسمون می خواد...!              


برچسب‌ها: باران, ماه رمضان, ماه میهمانی خدا
[ شنبه هفدهم تیر 1391 ] [ 19:38 ] [ قاصدک ] [ ]
  دعا کن ببارد باران !

                  کویر شوره زار قلبم طاقت دوری از باران را ندارد!

                  به آسمان بگو ببارد همچون چشمان من!

                  صدایی به گوش می رسد که ما را فرا می خواند به سوی دوست!

                  صدای آمدن قدم هایش را می شنوی...؟

                  یک لحظه سکوت کن... !

                  یادت باشد چشمانت را ببندی... !

                  خودت را آزاد کن از بتد دنیا...!

                  گوش کن چه آرام قدم بر می دارد ... !

                  چه با وقار و متین ... !

                  تو می دانی از که می گویم؟

باز هم ادامه داره...

یا علی

[ پنجشنبه یکم تیر 1391 ] [ 0:18 ] [ قاصدک ] [ ]
 

                  دعا کن ببارد باران !

                  کویر شوره زار قلبم طاقت دوری از باران را ندارد!

                  به آسمان بگو ببارد همچون چشمان من!

                  صدایی به گوش می رسد که ما را فرا می خواند به سوی دوست!

                  صدای آمدن قدم هایش را می شنوی...؟

                  یک لحظه سکوت کن... !

انشالله این متن و در آینده کامل می کنم...

اللهم عجل لولیک الفرج


برچسب‌ها: قاصدک, باران, کویر, دعای باران
[ شنبه بیستم خرداد 1391 ] [ 8:4 ] [ قاصدک ] [ ]

بسم رب الشهدا...

متنی که قاصدک براتون میخونه از زبون دختر شهید رضایی نژاد آرمیتای عزیز و پسر شهید احمدی روشن علیرضای گل ماست!

مامانی! مامان خوب من!

امسال دو بار برات جشن می گیرم٬یک بار برای روز مادر و یک بار برای روز پدر! آخه دیگه هم مادرمی و هم جای خالی بابامو پر می کنی!

مامانم!من می فهمم! با همه بچگیم می فهمم...! نگرانیو توو چشمات می خونم...!

مامان !با همه بچگیم بهت قول می دم "مثل بابام بشم... آره که میتونم..."

باباجون قشنگم!

می خوام همونی بشم که تو می خوای ...

همون دختری که وقتی راه می ره پری های داستان های باباش دوره ش می کنن!

اما...

بابا ! می خوام کنارم بمونی ... سایه ت بالا سرم باشه... دستای مهربونت روی شونه هام باشه ... دیگه هیچی نمی خوام...

بابا !

بس که از روز حادثه نقاشی کشیدم دیگه هیچ سوژه ای غیر اون ندارم...

حالا نقاشی های دخترت به جای گل و درخت و خونه و دستای دختری توی دستای باباش، جاشو داده به ...

... به لحظه ی به خون تپیدنت... دویدن های مامان ... زمین خوردنش ... زخمی شدنش ...!                                      

اینا شده همه ی نقاشی های یه دونه دخترت ... آرمیتا رضایی نژاد!

راستی بابا!

بابای ناز من ! بابای شهید من ! آخ که چقدر دلم تنگه واسه دستات...

یادش بخیر ...

یه بابای خسته و زنگ خونه و دختر کوچولوی منتظر پشت در و بغل باباش...!

یادش بخیر ...

دستای بابایی و دستای دختر کوچولوش... !

یادش بخیر ...

پیاده رو ها و درختای توی پارک و سرسره و تاب و ... بازم دستای بابا...

... تاب تاب عباسی ... تاب تاب عباسی ... خدا ... !!! منو نندازی ؟؟؟؟؟!!!!!

اگه می خوای بندازی بغل بابام بندازی !!!!!!!

مامانی !!

چرا بغض می کنی ؟ چرا اشک توی چشمات حلقه زده ...؟

مامان!

نگام کن،چشامو ببین...!

یه سؤال : سهم پسرت از زندگیش ...؟

مامان چرا دیگه صدای بابا تو خونه نمی پیچه ؟؟!!! چرا بابا کنارمون نیست ؟...چی ... ؟؟!! مسافرت...!! هه...!مامان قدیمی شده! مامان خوبم این حرفا دیگه قدیمی شده! دیگه گوش پس زرنگ بابا از این حرفا پره...! باشه، اگه مسافرت رفته پس برمی گرده ... هر جا باشه برمی گرده ...هرجا باشه دلش واسه یه دونه پسرش که پرمی کشه ...!!؟

مامان!

بابا که حضرت آقا رو خیلی دوست داشت ... ، پس چرا وقتی آقا مهمون خونه مون بود، همه بودن الّا بابای من...؟ مامان! چشمای پسرت هی گشت و گشت و گشت ... هر چشمی رو دید الّا چشمای مهربون باباش!

مامانی!

مامان خوبم ... ! بغض نکن ... اینا شکایت نیست حکایتِ، حکایتِ زندگیِ یه پسر بچه که تا آخر دنیا چشماش به راهه...

مامانم!این پسر بچه اونقدر درساشو خوب می خونه تا دستاش برسه به دستای گرم باباش ... تا برسه به اونجایی که باید برسه ... تا قدم بذاره روی جاپای قدم های باباش!

تا من..

...پسر بابام !

علی رضا احمدی روشن...

ثابت کنم به همه دنیا که اگه یه لاله... فقط یه لاله رو اذیت کنی ...!

صدها هزار لاله جلوت قد عَلَم می کنن...و عَلَم عِلمُ بلند می کنن...

پس...

هیچ باکی نیست! چرخ گردون ...! بچرخ تا بچرخیم...!

***توضیح : این متنُ قاصدک به تنهایی ننوشته زحمت بیشترش رو یه دوس خوب کشیده که امسال کنکور داره براش دعا کنید و برای همه اونهایی که فریاد می زنن ... عَلَم عِلم بر زمین نمی ماند..***

 


برچسب‌ها: روز پدر, شهید رضایی نژاد, آرمیتا رضایی نژاد, شهید احمدی روشن, علی رضا احمدی روشن, شهدای علم
[ دوشنبه پانزدهم خرداد 1391 ] [ 13:53 ] [ قاصدک ] [ ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

خدایا بگو ببارد باران ...
من طاقت دوری از باران را ندارم...

باران که می بارد تو می آیی
باران گل باران نیلوفر
باران مهر و ماه و آیینه
باران شعر و شبنم و شبدر
باران که می بارد تو در راهی
از دشت شب تا باغ بیداری
از عطر عشق و آشتی لبریز
با ابر و آب و آسمان جاری
غم می گریزد غصه می سوزد
شب می گدازد سایه می میرد
تا عطر آهنگ تو می رقصد
تا شعر باران تو می گیرد
از لحظه های تشنه دیدار
تا روزهای با تو بارانی
غم می کشد ما را تو می بینی
دل می کشد ما را تو می دانی
برچسب‌ ها
امکانات وب
ایران رمان